15ta35saleha

کاربر گرامی برای استفاده ی کامل از تمام امکانات در انجمن عضو شوید اینکار بیشتر از 30 ثانیه وقت شما رو نخواهد گرفت ...!

المواضيع الأخيرة

» درخواست فیلمهای هندی
الثلاثاء سبتمبر 10, 2013 4:24 pm من طرف starss501

» دانلود فیلم زیبای Devdas
الجمعة أبريل 05, 2013 10:42 pm من طرف مهرزاد

» پرسش و پاسخ
الجمعة أبريل 05, 2013 10:16 pm من طرف مهرزاد

» دوستای گل من خودشون رو معرفی کنن ...!
الجمعة أبريل 05, 2013 9:43 pm من طرف مهرزاد

» درخواست فیلم
الثلاثاء ديسمبر 18, 2012 7:24 am من طرف edvik

» موسیقی کلاسیک
الجمعة نوفمبر 16, 2012 9:18 am من طرف somi

» نوستالژی، شما یادتون نمیاد... / متن و تصاویر
الأحد أغسطس 26, 2012 1:36 pm من طرف مهرزاد

» این دفعه دیگه واقعاً یادش بخیر !!!! / تصاویر
الأحد أغسطس 26, 2012 7:44 am من طرف somi

» تولد تولد تولدت مبارک مهرزاد خان گل
السبت أغسطس 25, 2012 5:28 pm من طرف مهرزاد

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى

تدفق ال RSS


Yahoo! 
MSN 
AOL 
Netvibes 
Bloglines 

أفضل 10 فاتحي مواضيع في المنتدى

alexa

The title of your home page

    داستان کوتاه ...

    شاطر

    somi
    مدیر بازنشسته
    مدیر بازنشسته

    جنسیت : انثى السرطان

    تعداد پستها : 439
    امتیاز : 507
    پستهای پسندیده شده : 30
    متولد : 2000-07-01
    تاریخ عضویت : 2011-08-13
    سن : 16
    حالت من حالت من : :)

    default داستان کوتاه ...

    پست من طرف somi في الخميس أكتوبر 06, 2011 2:25 pm



    از این به بعد هر وقت که داستان جالبی به دستم برسه اینجا میذارم و خوشحال میشم همکاری کنید دوست

    somi
    مدیر بازنشسته
    مدیر بازنشسته

    جنسیت : انثى السرطان

    تعداد پستها : 439
    امتیاز : 507
    پستهای پسندیده شده : 30
    متولد : 2000-07-01
    تاریخ عضویت : 2011-08-13
    سن : 16
    حالت من حالت من : :)

    default رد: داستان کوتاه ...

    پست من طرف somi في الخميس أكتوبر 06, 2011 2:36 pm


    داستان کوتاه

    شانس آوردی، وضعیت اورژانس شده

    نوشته : کریم زَیّانی


    از خوشحالی در پوست نم یگنجیدم. مرخصی و بلیت سفر آماده بود و

    من، سه روز دیگر این دیار غربت را پس از چهارسال پشت سر

    می گذاشتم و به دیدار کس و کار و عزیزان خود در ایران نائل م یشدم.

    چقدر آرزوی چنین روزی را داشتم. سه روز دیگر، بی دلهره و سبکبال،

    م ینشستم در هواپیما و می رفتم که چشمانم به دیدار کو ههای البرز

    روشن گردد؛ چه لذتی! دلم برای آنها که از چنین لذتی محروم بودند

    م یسوخت. برای آنکه کارها منظم پیش برود و روز آخر کاری نداشته باشم،

    برنامه ای تنظیم کردم: یک روز را به خرید سوغاتی های مختصری

    برای فامیل بسیارنزدیک، که متوقع بودند؛ یک روز را برای جمع و جور

    کردن خرت و پرت ها و چمدان بستن؛ یک روز را برای خداحافظی

    از بزرگترها؛ و ظهر روز سفر را هم، به اصرار همسرم، مهین، به مهمانی

    خداحافظی و آش رشته ی پشت پا اختصاص دادم. به این ترتیب، برای

    روز سفر کاری به جز نوش جان کردن آش رشته و خوشگذرانی با

    دوستان باقی نم یماند. اما، ظاهراً این برنامه ریزی ها یک

    خیال بافی بیش نبود، چون درعمل چیز دیگری از آب درآمد که خدا

    نصیبتان نکند )شاید هم قبلاً کرده باشد!(. من، با همه ی هوشیار یام

    یک عامل مهم را فراموش کرده بودم. آن هم این بود که...

    شاید بهتر باشد بپردازیم به اصل ماجرا. بنابراین، این شما و این هم

    ماجرای آماده شدن من برای یک سفر دلپذیر به تهران...

    * * *
    سه روز مانده به سفر، صبح زود، شاد و شنگول و سرحال پاشدم.

    صبحانه را دسته جمعی خوردیم و بچ هها راهی مدرسه شدند. پس از

    راست و ریس کردن اوضاع خانه و دو سه تلفن، با مهین از خانه زدیم

    بیرون. یک فهرست بالابلند 16 نفره سوغاتی هم، که مشترکاً تنظیم

    کرده بودیم، دست مهین بود: خاله فخری، دایی کریم، مهناز، آقاجون،

    مامانِ مهین، مامان هوشنگ، بیژن)پسر عموی من(، سنبل )خواهر

    مهین( و بچ ههاش، ایرج ) داداش من( و بچ ههاش و...ساعت 4 بعدازظهر خسته و کوفته، با

    سا کهای حامل سوغاتی های خریداری شده به خانه برگشتیم.

    آ نقدر سر خرید سوغاتی ها با هم بگو و مگو کرده بودیم که نا برایمان

    نمانده و اوقات هر دومان تلخ بود. کیف ها را روی زمین رها کردیم و ولو شدیم.

    چشم کهای پیاپی پیامگیر تلفن، مهین را به خود م یخواند. دکمه ی

    پیام گیر را فشار داد و صدای نوار بلند شد که: «هوشنگ جون سلام،

    ارژنگم. خسته نباشی. تو که حالی از ما نمی پرسی، گفتم من بپرسم.

    خوبین که، بچه ها چطورن، خودتون خوبین، حالتون چطوره؟...اِ... اِ...

    یه خواهش هم دارم.. یک بسته ی کوچولوی سبک هست که اگر

    لطف کنی ببری تهرون برسونی به خواهرم، خیلی خوشحال می شم.

    شب می بینمتون! »... )صدای بوق(، «مهین جون سلام، م نام رُزا.

    دلم برات تنگ شده، یک ذره شده. شب م یآم می بینمت. با اجازه یه

    پیرهن م یآرم بدم هوشنگ خان که محبت کنه ببره برای مامانم،

    البته اگه زحمتی نباشه، طفلکی مامانم، دو ساله هیچ چی براش

    نفرستاده ام. قربون تو! »... ) صدای بوق(، «مهین جون... »

    پیام بعدی را گوش ندادم و چپیدم توی دستشویی. آبی به سر و

    رویم زدم، دو دستم را کنار لگن دستشویی ستون کردم و به تصویر

    خودم درآینه خیره شدم. پس از چند لحظه بر خود مسلط شدم

    و به خودم گفتم، «خُب دیگه، سخت نگیر. چیکارش می شه کرد،

    دوستیه دیگه. دوتا چیز کوچولو که آدمو نم یکشه، یک کیف بیشتر.

    یه روزی هم اونا تلافی می کنن »، و آمدم بیرون. از مهین پرسیدم:

    «سومی کی بود؟ » «مرجان بود. سه چهارتا نامه و یک عکس داره که می خواد براش

    ببریاصفهان. »«اصفهان؟ »بله اصفهان... خودت گفتی ممکنه یه سری بری اصفهان برای دیدن

    عمو سهراب که مریضه؟ » «ولی من اینو فقط به تو گفتم.

    تازه، یادمه که گفتم شاید... » «خوب دیگه، من هم پریروز که با

    مرجان صحبت م یکردم، همین جوری بی هوا گفتم که اصفهان هم

    می ری. » «دست شما درد نکنه... حالا می شه یک چای درست کنی. من

    هم می رم چیزهایی را که خریدیم جاب هجا کنم. » ده دقیقه بعد، مهین آماده بودن

    چای را با صدای بلند اعلام کرد و با سینی چای وارد اتاق نشیمن شد،

    که زنگ در به صدا درآمد. رفتم در را باز کردم. زری و سعید )دختردایی

    مهین و پسرخاله بنده(، باجعبه ای زیر بغل و یک جفت لبخند دوقلوی

    گوش تا گوش، به ما سلام گفتند و با خوشحالی ب یپایان مرا در آغوش گرفتند. وقتی سعید مهین

    را با سینی چای در وسط اتاق دید به

    شوخی گفت: «ای حقه باز! از کجا فهمیدی ما الان وارد می شیم که چای حاضر

    کردی؟ » زری گفت:حتماً بو کشیده!... به به، چه عطری! فضا رو پر کرده. »

    دردسرتان ندهم، نشستند و پس از چند دقیقه گل گفتن و غنچه

    شنیدن، سعید گفت: «پسرخاله ی عزیز، یک زحمت براتون داریم. توی این جعبه یک

    پیراهن، یک بلوز و چند تا چیز

    کوچولو موچولوی دیگه هست که محبت م یکنی و ب یزحمت)!( می بری برای

    دخترعموی زری. سالگرد ازدواجشه. به نظر من، جعبه را همی نطوری بذار

    گوشه ی چمدون. » جعبه بی تردید، نصف چمدان را اشغال

    می کرد. گفتم: نه، این جوری نصف چمدون رو

    می گیره. بهتره بازش کنیم؛ بعداً محتویاتش رو تو چمدون می چینم. »

    وقتی در جعبه را باز کردیم، گویی کلاه شامورتی است. یک پیراهن مردانه،

    یک پیراهن زنانه، یک بلوز زنانه، دوتا گوشواره، دوتا گل سینه، پنج جفت

    جوراب زنانه، چهارتا ماتیک و یک بسته عکس، پی در پی از آن آمد بیرون. آه

    از نهادم برآمد و تنم داغ شد. اما، آن دو مهمان عزیز در دنیای دیگری سیر

    می کردند. زری خودش را لوس کرد و با عشوه ای ب یجا و خنده ای بی نمک رو به

    من کرد و گفت: دیدید چیز زیادی نبود؟ آدرسشون هم روی جعبه است! »

    «مگه تلفن ندارند؟ » سعید پرید وسط حرف:«نه، ولی یک روز که می خوای با فک

    و فامیل بری هواخوری و با رودخونه ی کرج تجدید دیدار کنی، گردش کنون

    سری هم به مهردشت می زنی و اینارو بهشون محبت م یکنی... خیلی ساده.

    هم فاله، هم تماشا. نمی دونم این شعر مال کدوم شاعره که دلدارش گویا اهل

    شا هعبدالعظیم بوده. م یگه: چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار،

    زیارت شه عبدالعظیم و دیدن یار! » که ای نطور! »

    مهین، در این میان، با رنگ و روی برافروخته، نگاه حیرتزد هاش را پی در

    پی از این چهره به آن چهره می دواند و پیدا بود که جوش آورده و دارد خودش

    را م یخورد. چند دقیقه بعد سعید و زری پا شدند. سعید درحال یکه یاداشتی به دستم م یداد

    گفت:«راستی داشت یادم می رفت... وقتی برمی گردی لطف کن این دو کتاب را برام تهیه کن

    بیار. برگشتن دستت خالی تره! »

    و بعد، شادان و خندان و پیروزمند سوار اتومبیل شدند و رفتند. یاداشت

    را نگاه کردم، نوشته بود: 1( کلیات سعدی 2( شاهنامه فردوسی ) 5جلدی

    بهتره(. واقعاً چه کتاب های کم وزنی. دوستان آن قدر به فکر من بودند که فکر

    بازگشتنم را هم کرده بودند! مهین با کلافگی گفت: «مردم چه ب یملاحظه هستند؛

    فکرنم یکنند کسی که بعد از چندین سال م یخواد بره مملکتش و چند تا

    خویش و خویشاوند او نجا داره، حتماً خودش یک عالمه بار و بندیل داره. »

    گفتم: «مهم نیست مهی نجان. پس دوستی را برای کی گذاشتند؟ فقط عیبش اینه

    که کادوها به اضاف هی خواهش های تلفنی که بعدن می رسه، به اضافه آنچه

    خودمون امروز خریدیم، به اضافه ی لباس ها و وسایل شخصی خودم، دیگه

    با یک چمدون و یک کیف دستی بارشون بار نمی شه. باید فکر دیگه ای

    کرد. بیخود نیست که گفته اند: یا مکن با پرتوقع دوستی / یا بنا کن خانه ای

    فیل توش بره. » «آره، اینا رو از زور کنفی م یگی. خوب م یدونم تو دلت چی می گذره! »جز

    تحویل دادن یک لبخند مفلوکانهحرفی نداشتم:«حالا خواهش می کنم تا کس دیگه ای نرسیده یک

    چای به من بده که از خستگی دارم م یمیرم. «من هم به اندازه تو خست هام. لطفن زحمتشو

    خودت بکش! » «ج لالمخلوق! »

    برای خودم یک چای ریختم و در حال نوشیدن چای، فیلسوفانه، در اندیشیدن تدبیری برای چمدان و

    بسته های امانتی، فرورفتم. بعدش رفتم توی اتاق که کمی دراز بکشم، ولی مگر گذاشتند؟ تلفن

    پشت تلفن. ظرف یک ساعت بعدی دقیقن هشت

    بار تلفن به صدا در آمد و هشت فقره خواهش دیگر به ثبت رسید. همگی

    تلفن کنندگان، که شدیدن «مشتاق دیدار »مان بودند و می گفتند «دلمان

    برایتان خیلی تنگ شده »، وقت گرفتند که همان شب بیایند و «از فیض دیدار

    ما بهره مند » شوند، و ضمنن بسته شان را هم تحویل دهند که فردا وقت من

    صرف بسته بندی چمدان نشود. مهین که مرتبن غر می زد و از بی فکری مردم

    به جان آمده بود، با کنایه گفت: «جای شکرش باقیه که نم یذارن وقت حرکت بیارن! «مهین جان،

    شب درازه! این وضعی که من م یبینم حالا حالاها دنباله داره

    زنگ در صحبتمان را قطع کرد. مرجان بود با نام هها و عک سهایش. سلام و

    مشتقات آن را به جا آوردیم و نشستیم. مهین هم چای آورد. زنگ در باز به صدا

    درآمد و این بار ارژنگ بود. حدود شش ماه می شد که او را ندیده بودیم و در

    این مدت فقط یک تلفن بین ما رد و بدل شده بود. من و مهین را سخت در

    آغوش گرفت و با لودگی گفت: «ای بابا، شماها کجایید؟ اصلن حال

    آدمو نمی پرسید. الهه بیست بار گفت پاشو بریم دیدن هوشنگ و مهین، ولی

    به جان من نباشه، به جان عزیز خودت، مگه وقت هست؟ کاری آنچنانی هم

    نداریم ها، اما نمی دونم چطوریه که وقت نمی شه. خوب بگذریم... »گفتم:«عیبی نداره، حالا که

    اینجایی... همین ثابت م یکنه که، از دل نرود هر

    آنکه از دیده برفت؛ حالا که لطف کردیو آمدی... راستی الهه کجاست؟ »«وا رفت آرایشگاه که

    برای مهمانی آش رشته ی فردا شیک و آراسته بیاد. »مهین یکه خورد! نگاه استفهام آمیزی به من

    انداخت، چون دعوتشان نکرده بودیم، ولی خیلی زود بر خود مسلط شد و با یک لبخند زورکی

    گفت: « خوشحالم که فردا تشریف می آورید،

    قدم بر چشم ما می گذارید. » «اختیار دارین، مگه م یشه آش رشته ی

    شما باشه و ما نباشیم؟... اون هم وقتی که قراره برادر عزیزمونو برای یک ماه نبینیم! »و خنده

    ی بلندی سر داد! گفتم: خیلی محبت دارید، اتفاقن م یخواستم امشب بهتون تلفن... » بار دیگر

    صدای زنگ در خانه صحبت مهین و ارژنگ را گسیخت. در را باز

    کردیم. رُزا خانم با یک جعبه بزرگ در بغل، وارد شد. اگر بخواهم تمام جزئیات آمدن همه ی

    دوستان را یک به یک شرح دهم یک جعبه آسپیرین شما لازم خواهید داشت

    و یک شیشه تایلنول هم بنده. تنها همین را بگویم و بگذرم که تا ساعت

    9 شب، 9 بار دیگر زنگ در دولت سرا به صدا درآمد و همه ی دوستان و

    خویشانی که تلفن کرده بودند هرکدام با بسته ای و کیفی یا جعبه ای، البته

    ناحق نگذارم، با چهره ای بسیارخندان و د لگرم کن، وارد شدند. هرکدام با

    گرمی بی سابقه ای ما را در آغوش گرفتند و امانتشان را با محبت بسیار و دعای

    خیر تحویلمان دادند. سرتان را درد نیاورم، تا آخر شب، اتاق

    خواب ما از کف گرفته تا روی تخت، انباشته از بست ههای امانتی شده

    بود، چنان که جای سوزن انداز نبود.اکنون دیگر به دو سه ابرمرد یا ابرزن

    خستگی ناپذیر و پرحوصله نیاز داشتیم کهبسته ها را به گونه ای شایسته در چمدان

    جا بدهند.در همین لحظه که من متحیر در وسط

    اتاق ایستاده و در این افکار بودم، مهین چیزی گفت که

    برای من با برق گرفتگی

    فرقی نداشت:حالا کو چمدون؟... اینا که توی یه

    چمدون و یه کیف جا نم یشه... تازه،وسایل خودمون چی؟ »

    نمی دانم مهین در ریخت و رویِ من چه دید که یکدفعه پرید جلو، بازوی مرا

    گرفته تکان داد و گفت:

    چه ات شد، مرد؟ سنکوپ نکنیا!...اصلن وقت این کارا نیست...! »

    تکان و فریاد مهین مرا از بهت بیرون کشید تا در استیصال مطلق فرو روم! از

    زور درماندگی جواب دادم:اصلن ولش کن، فردا یه فکری براش می کنیم. »
    * * *
    روز بعد رفتیم خداحافظی های ضروری راانجام دادیم و یک چمدان و یک کیف

    دیگر هم خریدیم، که چاره ای نبود، وبرگشتیم. جرأت نگاه کردن به تلفن و

    بررسی پیا مها را هم نداشتیم. حالا بارسفر من شده بود دو چمدان و دو کیف.

    روز حرکت فرا رسید. آخرین بسته بند یهارا انجام دادیم و برای پذیرایی از مهمانان

    آماده شدیم. هم زمان با آماده شدن آشرشته، مهمانان هم سر رسیدند.

    شادمانی و بذله گویی و قهقهه هایبی دریغ فضای خانه را پر کرد؛ فقط فضای

    دل بیچاره ی من بود که درست مثل سیرو سرکه می جوشید.

    دردسرتان ندهم، که شاید هم تا حالاداده باشم، همه ی آنهایی که دیروز

    نیامده بودند هرکدام با یک بسته یا پاکتو برخی نیز با یک یادداشت صورت خرید

    و دریافت امانت از بستگانشان در تهران،وارد شدند. هر بسته ی تاز های که تحویل

    من یا مهین می شد یک نقطه ی سرم تیر می کشید! به روشنی احساس می کردم

    تب دارم. امانت یها را مهین می گرفت و به اتاق خواب می برد. سطح تختخواب

    دوباره پر شده بود. چشمانم به واقع سیاهی م یرفت ولی...

    زنگ در به صدا در آمد. باور کنید دیگر صدای زنگ در، با صدای آژیر آتش نشانی

    و آمبولانس برایم فرقی نداشت و مرا از جا می پراند! شهین و شوهرش وارد

    شدند با یک عروسک فرنگی تمام قد هفتاد هشتاد سانتی که داشت آواز

    م یخواند!... خودتان حیرت و خشم و گلوگرفتگی مرا حدس بزنید، وقتی که

    شهین با، مثلن خوشمزگی گفت:هوشن کجون! یه همسفر خوشگل و

    مامانی برات آوردم که تو هواپیما تنها نباشی... »

    و شوهرش ب یفاصله اضافه کرد: خیلی هم حسوده، به مهماندارها چپ

    نیگا کنی چشماتو در م یآره! » شهین دنباله ی حرفش را که بریده شده

    بود، گرفت: این مال خواهرزادمه، که الاهی فداش

    بشم؛ زحمتشو که م یکشی؟... اینم یه بسته دارو برای مامانمه. حیوونکی،

    داروهای اونجا بهش نم یسازه... » اما من دیگر چیزی حال یام نبود...

    چشمانم جز سیاهی چیزی نمی دید، و یک باره منفجر شدم. عروسک را قاپیدم

    و پرت کردم وسط میز که افتاد تو ظرف آش رشته، و بی اختیار مثل دیوانه ها

    فریاد زدم: ب یانصافا، بی فکرها، ب یرح مها...

    من مسافرت نخواستم، تهرون رفتن نخواستم، دیدن فامیلو پس از این همه

    سال نخواستم؛ ولم کنید، آخه چی از جونِ من م یخواین؟ مگه مسافرت رفتن

    گناهه؟ ببینید چی به روز من آوردید؟ دوتا چمدون، دوتا کیف، تازه اتا قخواب

    هم پُره... آخه یه مسافر بدبخت چ هجوری این همه بارو با خودش بکشه و تحویل

    صاحباش بده؟ ب یمروتا... اصلن از خیر سفر گذشتم، پاشو مهین برو باطلش

    کن، همین حالا... » همین طور فریاد م یزدم و هرچی دم

    دستم بود به این سو و آن سو پرت م یکردم تا این که نقش زمین
    شدم...

    چشم که باز کردم خود را روی تخت بیمارستان یافتم، با سرِ باندپیچی شده ای

    که به شدت درد م یکرد. شنیدم که ناله ای زار از گلویم برآمد:

    «من کجام... چی شده؟ » از لای پلک های نیمه بازم شبح شهین را

    دیدم و صدایش را که انگار از فاصله ی صدمتری م یآمد، شنیدم:

    «آروم باش! تو بیمارستان هستی؛ سفرت هم به هم خورد... فقط شانس آوردی

    سرت شکست و وضعیت اورژانس به وجود اومد، و الا به پروازت نمی رسیدی

    و دستت هم به جایی بند نبود! » آن مسافر که دو صد بسته کادو همره

    اوست، / هرکجا هست، خدایا، تو به فریادش رس!





    somi
    مدیر بازنشسته
    مدیر بازنشسته

    جنسیت : انثى السرطان

    تعداد پستها : 439
    امتیاز : 507
    پستهای پسندیده شده : 30
    متولد : 2000-07-01
    تاریخ عضویت : 2011-08-13
    سن : 16
    حالت من حالت من : :)

    default رد: داستان کوتاه ...

    پست من طرف somi في الخميس أكتوبر 06, 2011 2:39 pm

    ببخشید من هنوز به وضعیت جدید سایت عادت نکردم هنوز فاصله بین خطها رو دو برابر میزنم ... باشد که در خاطرمان بماند این تغییرات شگرف و نیکو ... زدیم تو بحر ادبیات گفتیم ادیبانه سخن برانیم

    محتوى إعلاني

    default رد: داستان کوتاه ...

    پست من طرف محتوى إعلاني اليوم في 12:22 pm


      اكنون الجمعة ديسمبر 09, 2016 12:22 pm ميباشد